Monday, May 28, 2012

هوای کوچه روشن است

من ماندم تا وقت صحبت نور

تا وقت بی اندوه بوئيدن بابونه

تا وقت همين حوالی

...

 

بوی باران از همين کوچه ی رو به آسمان رسید

خاک بوی آسمان گرفت

خواب سنگين کوچه پرید

و هوا روشن شد

گوش کن

... می شنوی؟ صدای آواز کسی می آید

کسی که نور را می خواند

نور را می فهمد

کسی که قصه دوردست ها و گریه های بلند را می داند

.

لبریز لحظه های روشنم

لبریز واژه های غریب که ندا می دهد

رویاهایت را بردار باید از آبها گذشت

حالا دیگر نشانی باران را از چشمان من بگیر

می گویند نم نم باران سرآغاز اتفاقی از روئيدن یک دریاست


مریم
من برگشتم

Thursday, April 08, 2010

به قلم سوگند

جهت دانلود

خواننده : برای من ناشناس!!

به قلم به زمین به زمان
که زمان گذشته از آن
که تو بشکنی به ستم قلم
که قلم چو آب روان
گذرد ز قید و بند مرزهای جهان

نه سکوت دخمه ها ، نه سموم زخمه ها
دگر ندارد آن توان که کهنه را به جای نو
به ذهن نو گرای ما
پر کند
به قلب روشن و امیدوار ما

مباد روزگارتان دراز
که از فشار ظلمتان
چه رخنه ها ز فتنه ها
که در دیار خسته جان ما
فتاده از روال کج مدارتان

در آرزوی صبح روشنی
من این امید و شوق را
به عشق گنجیان بی شمار بسته ام
به راه اعتدال ملتی
که پیش می رود
هماره پیش می رود

به نام نامی قلم،
به نام نامی سخن،
به نام نامی زمان
هماره پیش می رود
به سوی شهر آشتی



Friday, March 26, 2010

...



چترت را زمین بگذار و خیس خیس بیا
لازم نیست شاعرانه بیایی
بارانی بیا

Wednesday, March 24, 2010

AMOR


La luna ya esta cansada
de verme llorar por tu amor
y la noche se ha detenido
para dejarme sufrir mi dolor.

El tiempo no ha logrado
que pueda olvidarme de ti
pues a cada segundo que pasa
yo te llevo muy dentro de mi.

Si tu supieras amor
que en mis noches te recuerdo
que mis días son mas largos
sin tu amor.

Estas presente
en el mas dulce de mis sueños
que mi corazón llora en silencio
por tu adiós.

Y es que como podría sacarte de mi vida
si la vida para mi solo eres tu.

Si tu supieras amor
que en mis noches te recuerdo
que mis días son mas largos
sin tu amor.

Estas presente
en el mas dulce de mis sueños
que mi corazón llora en silencio
por tu adiós.

Y es que como puedes pedirme que te olvide
si cuando te recuerdo me enamoro mas de ti.

Y es que como puedo sacarte de mi vida
si la vida para mi solo eres tu.

دیگر ماه هم خسته شده

از دیدن چشمان گریانم از برای عشق تو

و شب بی پایان می شود

از برای پوشاندن دردهایم

هیج زمانی مرا کافی نیست

تا فراموشت کنم

زیرا در هر لحظه که می گذرد

ترا درون خود می یابم

اگر تو عشق را بدانی

و شبهایی را که در یادم ترا می جویم

و روزهای بی پایان من

بدون عشق تو

تو همیشه حاضری

در میان خوابهای شیرین من

و قلبم که در سکوت می گرید

در غم بدرود تو

چگونه می توانم فراموشت کنم

چرا که زندگی برای من تنها با تو معنا دارد

اگر تو عشق را بدانی

و شبهایی را که در یادم ترا می جویم

و روزهای بی پایان من

بدون عشق تو

تو همیشه حاضری

در میان خوابهای شیرین من

و قلبم که در سکوت می گرید

در غم بدرود تو

چگونه می خواهی فراموشت کنم

که هر لحظه که به یادت می آورم عاشق تر می شوم

چگونه می توانم فراموشت کنم

چرا که زندگی برای من تنها با تو معنا دارد


breakaway


عکس از دوست هنرمند: م.خودی


می ترسم از سیاهی شب های پر ملال
می ترسم از سپیدی روزان بی امید
می ترسم از سیاه
می ترسم از سپید

می ترسم از نگاه فرومرده در سکوت
می ترسم از سکوت فروخفته در نگاه
می ترسم از سکوت
می ترسم از نگاه
می ترسم ازسپید
می ترسم از سیاه





جوانه


مرا پرنده ئی بدین دیار هدایت نکرده بود
من خود از این تیره خاک رسته بودم
چون پونه خودروئی
که بی دخالت جالیزبان
از رطوبت جوباره ئی

Friday, November 20, 2009

شناسنامه

.
..
...
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان همزمان زمزمه میکنند
پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
..
.
حسین پناهی

پل خواجو


Tuesday, July 07, 2009

Friday, June 19, 2009

شیراز- خرداد 88















.بشود كه مهر براي ياري ما آيد
.بشود كه مهر براي به‌كامي ما آيد
.بشود كه مهر براي شادماني ما آيد
.بشود كه مهر براي آمرزش ما آيد
.بشود كه مهر براي تندرستي ما آيد
.بشود كه مهر براي نيرومندي ما آيد
.بشود كه مهر براي آسودگي ما آيد
.بشود كه مهر براي پاكي ما آيد

اخترک دوم




اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌اید مرا ببیند!

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟

شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند

Thursday, May 28, 2009

آخر دنیا

(بخشی از کتاب مارمولک ها هم غصه می خورند- پرویز رجبی)
...
(سهراب چند سال پیش رفته بود بالای چنار، ترسیدم بیفتد خواستم فورا بیاید پایین گفت صبر کنم کم مانده است که آخر دنیا را ببیند)
دید؟
(، جایی که آخرین شتر قافله ای که می رفت از نظر پنهان شود آخرین نقطه دنیا بود به اندازه یک مگس که هر آن می تواند برای همیشه گم شود بنابراین تو که با یک قافله آمده ای همیشه در آخرین نقطه دنیا قرار داشته ای ، هر بار برای یک یا چند نفر اما برای خودت همیشه در آغاز دنیا بوده و هستی.
چه جالب!پس کسی که سفر نمی کند همیشه در اول و آخر دنیاست
نه دیگر صحبت اول و آخر وجود ندارد، چون اتفاقی نمی افتد که اول و آخر داشته باشدف حرکت است که اتفاق را پیدا می کند، نشنیده ای که به بعضی ها می گویند جهان دیده؟یعنی کسی که صدها اول و آخر را دیده است و اتفاق زیادی را پیدا کرده است.
پس هجرت چیز خوبی است!
به شرط آنکه در هر منزلی بخشی از خودت را جا نگذاری و همه اول ها و آخر ها را همیشه به همراه خودت داشته باشی
...

پیاده روی


خیابان ولیعصر


گز میکنم خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا میخرند وحدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد

زنده یاد حسین پناهی

Tuesday, May 26, 2009

غزل از بیدل دهلوی


هرکه آمد سير يأسي زين گلستان کرد و رفت
گر همه گل بود خون خود به دامان کرد و رفت

صـبـح تـا آگـاه شــد از رسـم ايـن مـاتـم ســرا
خنده ي شــادي همـان وقف گريبان کرد و رفت

در هـــواي زلف مشکيـــن تـو هـر جا دم زدم
دود آهـم عـالـمي را سنبلستـــــــــان کرد و رفت

دوش سيــلاب خيالت مي گذشـت از خـاطــرم
خـانـه ي دل بـر سـر ره بـود ويران کرد و رفت

اين زمان بيـدل سراغ دل چه مي جويي ز ما
قطـره خـوني بـود چنديـن بار توفان کرد و رفت

Monday, May 11, 2009

خاک

عکس: کویر مرنجاب


تو را من پیغام کردم از پس ̗ پیغام به هزار آوا ، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد. پیغام ات کردم از پس ̗ پیغام که مقام̗̗ تو جایگاه بندگان نیست ، که در این گستره شهریاری تو ؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایت ̗ آسمان که مهر ̗ زمین است. آه که مرا در مرتبت̗ خاک ساری̗ عاشقانه ، بر گستره ی نامتناهی ̗ کیهان خوش سلطنتی بود ، که سرسبز و آباد از قدرتهای جادویی ̗ تو بودم از آن پیشتر که تو پادشاه ̗ جان ̗ من به خربنده گی ̗ آسمان دست ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری در افکنی!

Wednesday, May 06, 2009

...

خدای من، منتظر یه معجزه ام.
تو معجزه خودتو برامون می فرستی مگه نه؟

آخر شاهنامه

عکس:قلعه ای قدیمی نزدیک خرقان





...
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
سرد تاری ،‌خاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر ما
کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان
زندگیمان شعر و افسانه
ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست پایتخت قرن ؟
ما
برای فتح می آییم
تا که هیچستانش بگشاییم
این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
نغمه پرداز حریم خلوت پندار
جاودان پوشیده از اسرار
چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
...
م.امید

Wednesday, April 22, 2009

روزگار

نمی‌دانم مرا کدام گريه به رويای روزگار خواهد سپرد؟
من بسيار گريسته‌ام
برای سادگی‌های همسايه، برای حماقت‌های بسيارم
برای جهانی که مهدکودک نخواهد شد
برای کبوترانی بی‌سر که بی‌جفت از کوچ بهاره می‌آيند،
. برای رژه‌ی مردگانی که از حواشی چشمهای من می‌گذرند
! به خدا نمی‌دانم، گاهی اوقات اصلا نمی‌دانم

Thursday, April 16, 2009

دیلمان

آنلاین بشنوید
چنان در قید مهرت پایبندم
که گوئی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم


همه شب نالم چون نی كه غمی دارم
دل و جان بردی امانشدی يارم
با ما بودی ،بی ما رفتی
چو بوی گل به كجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ،خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم
چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم،
تو چاره ای كن كه ميتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد
چون كاروان رود
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم
نه حريفی تا با او
غم دل گويم
نه اميدی در خاطر
كه تو را جوبم
ای شادی جان
سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما
چون دل ما
سوی كجا رفتي؟
چون كاروان رود
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم