رد پا
Thursday, April 08, 2010
به قلم سوگند
خواننده : برای من ناشناس!!
به قلم به زمین به زمان
که زمان گذشته از آن
که تو بشکنی به ستم قلم
که قلم چو آب روان
گذرد ز قید و بند مرزهای جهان
نه سکوت دخمه ها ، نه سموم زخمه ها
دگر ندارد آن توان که کهنه را به جای نو
به ذهن نو گرای ما
پر کند
به قلب روشن و امیدوار ما
مباد روزگارتان دراز
که از فشار ظلمتان
چه رخنه ها ز فتنه ها
که در دیار خسته جان ما
فتاده از روال کج مدارتان
در آرزوی صبح روشنی
من این امید و شوق را
به عشق گنجیان بی شمار بسته ام
به راه اعتدال ملتی
که پیش می رود
هماره پیش می رود
به نام نامی قلم،
به نام نامی سخن،
به نام نامی زمان
هماره پیش می رود
به سوی شهر آشتی
Friday, March 26, 2010
Wednesday, March 24, 2010
AMOR

La luna ya esta cansada
de verme llorar por tu amor
y la noche se ha detenido
para dejarme sufrir mi dolor.
El tiempo no ha logrado
que pueda olvidarme de ti
pues a cada segundo que pasa
yo te llevo muy dentro de mi.
Si tu supieras amor
que en mis noches te recuerdo
que mis días son mas largos
sin tu amor.
Estas presente
en el mas dulce de mis sueños
que mi corazón llora en silencio
por tu adiós.
Y es que como podría sacarte de mi vida
si la vida para mi solo eres tu.
Si tu supieras amor
que en mis noches te recuerdo
que mis días son mas largos
sin tu amor.
Estas presente
en el mas dulce de mis sueños
que mi corazón llora en silencio
por tu adiós.
Y es que como puedes pedirme que te olvide
si cuando te recuerdo me enamoro mas de ti.
Y es que como puedo sacarte de mi vida
si la vida para mi solo eres tu.
دیگر ماه هم خسته شده از دیدن چشمان گریانم از برای عشق تو و شب بی پایان می شود از برای پوشاندن دردهایم هیج زمانی مرا کافی نیست تا فراموشت کنم زیرا در هر لحظه که می گذرد ترا درون خود می یابم اگر تو عشق را بدانی و شبهایی را که در یادم ترا می جویم و روزهای بی پایان من بدون عشق تو تو همیشه حاضری در میان خوابهای شیرین من و قلبم که در سکوت می گرید در غم بدرود تو چگونه می توانم فراموشت کنم چرا که زندگی برای من تنها با تو معنا دارد اگر تو عشق را بدانی و شبهایی را که در یادم ترا می جویم و روزهای بی پایان من بدون عشق تو تو همیشه حاضری در میان خوابهای شیرین من و قلبم که در سکوت می گرید در غم بدرود تو چگونه می خواهی فراموشت کنم که هر لحظه که به یادت می آورم عاشق تر می شوم چگونه می توانم فراموشت کنم چرا که زندگی برای من تنها با تو معنا دارد
Friday, November 20, 2009
شناسنامه
Friday, June 19, 2009
اخترک دوم

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! این هم یک ستایشگر که دارد میاید مرا ببیند!
آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشتهاید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستایشگرهایم بلند میشود. گیرم متاسفانه تنابندهای گذارش به این طرفها نمیافتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقهای شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آنها جز ستایش خودشان چیزی را نمیشنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه میکنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوشقیافهترین و خوشپوشترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند
Thursday, May 28, 2009
آخر دنیا
Tuesday, May 26, 2009
غزل از بیدل دهلوی
هرکه آمد سير يأسي زين گلستان کرد و رفت
صـبـح تـا آگـاه شــد از رسـم ايـن مـاتـم ســرا
در هـــواي زلف مشکيـــن تـو هـر جا دم زدم
دوش سيــلاب خيالت مي گذشـت از خـاطــرم
اين زمان بيـدل سراغ دل چه مي جويي ز ما
Monday, May 11, 2009
خاک
Wednesday, May 06, 2009
آخر شاهنامه
عکس:قلعه ای قدیمی نزدیک خرقان ...
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
...
Wednesday, April 22, 2009
روزگار
Thursday, April 16, 2009
دیلمان
چنان در قید مهرت پایبندمکه گوئی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
همه شب نالم چون نی كه غمی دارم
چون كاروان رود
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم













